بی حوصله شدم . زود از همه می رنجم .
دلم واسه احسانی تنگ شده که هیاهوش دیوانه کننده بود .
پر شور ، پر نشاط ، سر حال ...
این روزها کارم شده اینکه دستام رو بذارم تو جیبام ،سرم رو
بندازم پایین و فقط راه برم و فکر کنم .هی بخورم به این و اون
و هی بهم بگن : هی یارو کجایی ؟ مثل آم راه برو .
برو . دِ لامصب برو . می رم تا بازم برسم به بن بست .
یه چیزی داره رو سینم سنگینی می کنه .
همه جا پر شده از بی قراری و التهاب .
مُردم از بس شنیدم : درست می شه . خدا شفا
بده و ...
این اون نیست که فکر می کنید .
یکی باید باشه که فقط باهام راه بیاد . بهم گوش کنه حتی وقتی
که ساکتم . خودم دیگه نمی تونم خودم و گوش کنم .
دیگه آینه هم احسان و نشون نمیده .
نه شکست بود نه چیزی .
واقعا چی شد که این جوری شدم ؟
دوست دارم وقتی از خونه میرم بیرون ، کسی منتظرم نباشه .
وقتی بر می گردم کسی نگه کجا بودی ؟
اینقدر تو هم پیچیدم که خودم و بای کوت کردم .
بای کوت مستر بای کوت .
واسه ما که وقت نداشتن . خیالی نیست .
یه نفر دستام و بگیره